نوشته های لیمویی

...می خوام لیمویی بنویسم هم ترش و ملس هم شیرین که وقتی می مونه تلخ میشه



آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
زیباترین مستند جهان
مجموعه حیات وحش بی نظیر(حیات)
زیرنویس فارسی محصول ۲۰۰۹
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

آینه

که با سردی خودش را نشان میدهد 

در عجبم اگر چه او نمیفهمد سرخی گونه هایم کجا رفته... 

نوشته شده در دوشنبه 21 دی ماه سال 1388ساعت 9:51 PM توسط شاپرک نظرات (2)|

مرغ من یک پا داره 

این حرف توئه 

اما شاید این توئی که هر وقت پاها به نفعته اونارو میبینی... 

حسرت یه زندگی ساده چیزی نیست که 

فقط آرزوی من یه پا باشه... 

شاید وقتی مطمئن بشی 

که میخوای اون پای دیگه ی من باشی 

من به یه پا داشتن عادت کرده باشم.

 

این وطن فروش های ج...ده که اومدن توی خیابون 

اونم روز عاشورا... 

دلت می خواد بدونی چقدر دلم می خواست جای اونا باشم؟ 

 

تو راست میگی 

من و مرغم هر دو یه پا داریم...

نوشته شده در جمعه 11 دی ماه سال 1388ساعت 11:25 AM توسط شاپرک نظرات (4)|

صبح بود و تاریکی 

شب بود و روشنی 

تو بگو خوابم  

یا که نمی خواهم باور کنم  


پی نوشت:آدرینا,الگا,مهدی,بابک,عزراییل,احسان,سیاوش میام و همتون رو می خونم اما نتم مشکل داره و نمیتونم نظر بذارم و یا حتی پست بزنم. 

نوشته شده در شنبه 14 آذر ماه سال 1388ساعت 6:33 PM توسط شاپرک نظرات (7)|

من  دیدن خورشید را با تمام دنیا معامله کردم  

خوش بودم از داشتن دنیا 

کم کم خورشید را از یاد بردم 

آسمان از معامله ی من بارید 

باز هم خورشید را ندیدم 

سیب را ندیدم 

اشک را ندیدم 

ناگهان به خاطر آوردم 

چیزی را که نداشتم 

من نور نداشتم 

امید نداشتم 

 آری من خورشید نداشتم   

اما دیگر دیر شده بود 

هرگز نتوانستم به خوشید نگاه کنم 

و بگویم که پشیمانم... 

 

 

پی نوشت:یه دوست که خیلی چیزا بهش یاد دادم و واقعا زندگیش با من متحول شد از نظر حرفه ای بهش خیلی چیزا یاد دادم آوردمش توی کار... 

حالا داره منو دور میزنه... 

شاید تقصیر من بود نباید کاری میکردم که احساس کنه کسی شده میدونم فکر کثیفیه اما من تمام صداقتم رو به کار بردم چیزهایی یادش دادم که لایق دونستنشون نبود... 

شاید زیادی کارش رو راحت کردم و نتیجه ی زحمتهام رو در اختیارش گذاشتم.شاید یکمی بدجنسی همیشه لازمه... 

خیلی احساس بدی دارم.حس میکنم بهم خیانت شده...

نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان ماه سال 1388ساعت 7:09 PM توسط شاپرک نظرات (12)|

 

ناتانائیل! ای کاش عظمت در نگاه تو باشد... 

 

ذهنم درگیر این جمله شده.از روز ۲۳ مهر که پایان نامه ات رو با نمره ی ۲۰ ثبت کردی... 

کار بزرگی کردی.میدونم خیلی براش زحمت کشیدی.برای به دست اوردن تک تک چیزایی که داری خیلی تلاش کردی. 

اینقدر از خوشحالیت خوشحال بودم که نمیتونم توصیف کنم... 

وقتی دیدم تو واقعا از اون جمع دوستان و همکلاسی ها چقدر متفاوتی به جرات میتونم بگم یکی از یونیک ترین خواهر های دنیایی...گرچه اهل حرف زدن نبودی و نیستی...

و حالا امروز روز تولد ۲۴ سالگی توئه... 

میدونم هیچ وقت نتونستم هدیه ی خوبی واست تهیه کنم شاید اون زمان که مدرسه میرفتم وضعم بهتر بود و حتما یه چیز کوچیکی پیدا میکردم... 

 گرچه خوب میدونم که توام احساست نسبت به هدیه گرفتن مثل من سرشار از حس گناه شده. 

میدونم اینجا رو نمیخونی واسه همین این چیزا رو نوشتم... 

امیدوارم سالهای خوبی در انتظارت باشه. 

تولدت مبارک عزیزم

نوشته شده در یکشنبه 3 آبان ماه سال 1388ساعت 6:29 PM توسط شاپرک نظرات (5)|

 

آسمان را دیدم, 

قلبم آبی شد... 

لبخندم آبی 

روزگارم آبی 

برق چشمانم آبی.. 

من سراپا آبی 

رو به سوی تو برگرداندنم 

و تو فریاد زدی 

مگر عقل تو به چشمان تو است 

خنده هایم خشکید 

و نگاهم ترسید

قلب من آبی مرد...

نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر ماه سال 1388ساعت 09:56 AM توسط شاپرک نظرات (6)|

آفتاب کنار برو  جلوی ابرها را نگیر 

از عینک آفتابیم خسته شده ام 

چشمانم باران می خواهد... 

 

دلم چتر میخواهد 

پاهایم به صندلهای تابستانی عادت کرده... 

نوشته شده در جمعه 24 مهر ماه سال 1388ساعت 9:53 PM توسط شاپرک نظرات (8)|